• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان زنده به گور (جلد دوم زمزمه‌ی تپه‌های تنگستان) | هاجر منتظر کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع حصار آبی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 146
  • بازدیدها بازدیدها 2,669
  • کاربران تگ شده هیچ

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #141
نذیر چند دقیقه‌ای را با نگاهی که حالتش را نمی‌دیدم خیره‌ام شد، بعد عقب رفت و در را بست. بلافاصله از جا پریدم تا درب را باز کنم؛ اما در انگار مهر و موم شده بود که باز نمی‌شد. «لعنتی‌»ای نثارش کردم و چرخیدم تا داخل انبار را ببینم. هیچ چیز قابل دیدنی وجود نداشت. کورمال‌کورمال به جلو رفتم و دستم را سپر کردم تا به چیزی برخورد نکنم. بعد به دیوار رسیدم. دستی به آن کشیدم و به پایش نشستم تا کمی حالم بهتر شود و بتوانم خوب اطراف را به دنبال راهی برای فرار بگردم.
دستم به روی دامن بلندم لغزید و از روزگاری که به سرم آمده بود، آه کشیدم. یاد مریمی باز قوت به پاهایم داد؛ اما قبل از این‌که بتوانم از جایم بلند بشوم، سرم به دوران افتاد و دوباره نشستم. ریشه‌‌ی موهایم به شدت درد می‌کرد و جای زخم روی پیشانی‌ام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #142
بوی خاک آغشته به بوی رقیق نفت فضا را پر کرده بود. با نوری که از پنجره به داخل می‌تابید جزییات را نمی‌توانستم ببینم؛ اما در جایی پشت دیوارهای مقابلم یک درب بود. به سمتش با آن زانو دردم پا تند کردم و وقتی به آن رسیدم. هر چه کردم نتوانستم، ذره‌ای از جایش تکانش دهم. این درب قدیمی و محکم بود که با دیوار سنگی‌اش یکی شده بود. عقب رفتم و خسته از تقلا کردن، دنبال راه دیگری نگاه گرداندم. وقتی چیز دیگری ندیدم، به سمت پنجره رفتم و باز به بیرون نگاه کردم. حدسم درست بود، در گوشه‌ای از حیاط سگ درشت و گرگ‌سان و سیاهی را به دیواره‌ی سنگی تپه زنجیره کرده بود. از پوزه‌ی سگ آب روان بود و چشم‌های جنون‌زده و ورآمده‌اش نشان می‌داد که این سگ حالت عادی ندارد و هار است. موهای مخملی و سیاه سر و کمرش روبه بالا سیخ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #143
تمام شب را بی‌وقفه روبه سیاهی زار زدم و فریاد کشیدم و تا وقتی که از حال رفتم آرام نگرفتم. چشم که باز کردم، کابوس ادامه داشت. حقیقت تلخی که فریاد می‌زد کرم عزیزم رفته بود و حتی نمی‌دانستم چطور؟
روزها می‌گذشت و من همچنان در اسارت انبار اشک می‌ریختم و حسرت می‌خوردم. نذیر بی‌سروصدا یک روز درمیان می‌آمد و قابلمه‌ای غذا به من می‌داد و می‌رفت. از عذاب کاری که کرده بودم دیگر نه شب داشتم و نه روز!
آن روز دمادم ظهر صدایی شنیدم. به سمت پنجره رفتم و یک قاطر و یک اسب دیدم. روی قاطر زنی با لباس سرخ عروس نشسته بود و حریری پولکی و براق به رویش کشیده بود. پیرمردی سینه سپر کرده بر روی اسب به آرامی پیش می‌رفت. نگاهش پر از غرور و تکبر بود. به موهای یک‌دست سفیدش نگاه کردم و چشم درشت کردم. یعنی داماد او بود؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #144
درب انبار را باز کرد و بی‌توجه به حضورم در گوشه‌ای نزدیک به دیوار سمت چپ خانه مشغول کندن گودالی شد. بیرون رفتم و روی پالان خانه نشستم. خسته‌تر از آن بودم که بخواهم کار دیگری بکنم:
- دیروز آسمون یهو تاریک شد، انگار جایی آتیش گرفته بود.
فضای اطراف مثل همیشه نبود، دلگیر و ساکت! نگاهم به سمت جایی که سگ هار بود رفت. سگ به روی زمین افتاده بود و دایره‌ای از خون سرخ زیر سرش جریان داشت، پس سگ را کشته بود. حیوان زبان بسته باید خیلی وقت پیش می‌مرد. صدای گرفته‌اش را وقتی داشت هن‌هن‌کنان زمین را می‌کند، شنیدم:
- همه چیز یهو شروع شد. همه اوضاع خونه بهم ریخت. مادرم اولیش بود. بهت گفتم قِبلمه! بعد اسکندر؛ اون حقش بود. مهری و بچه‌ش هم حقشون بود. تاتم نه، اون نباید می‌رفت. بابامم همین‌طور، کرمم همینطور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #145
ناگهان صدای بابا را شنیدم که صدایم می‌زد. رو که برگرداندم. درد بدی در صورتم پیچید. آن درد آن‌قدر زیاد بود که تعادلم را از دست دادم و به زمین افتادم و بعد بدون یک لحظه فرصت برای این‌که بفهمم چه اتفاقی افتاده، درد بدی این‌بار در پس سرم پیچید که تا مغز استخوانم را سوزاند و نفس را در ریه‌ام نگه داشت و دنیا را پیش چشمم سیاه کرد. ضربه‌‌ی بعدی دیگر درد نداشت فقط کمی صورتم روی خاک کشیده شد. نگاهم منجمد شده به روبه‌رویم بود و همه جا را سرخ می‌دیدم و بعد تکان دیگری حس کردم و نذیر مقابل چشم‌هایم آمد. بیل در دستش را انداخت و لبخند زشتی زد:
- از کشتن تو هم هیچ‌وقت پشیمون نمیشم. تو... تو رو باید همون‌روز با اون مرد نجس خاک می‌کردم. اگر این‌کار رو می‌کردم دیگه هیچ‌کدوم از این اتفاقا نمی‌افتاد.
توان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ANAM CARA

ناظر کتاب + مدیر بازنشسته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/1/21
ارسالی‌ها
2,141
پسندها
29,353
امتیازها
57,373
سن
21
  • #146
1016209_88edb7ba422eea7b14f25976ae21fd5e.jpg
 

حصار آبی

ویراستار تالار کتاب + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
10,364
پسندها
26,369
امتیازها
83,373
  • نویسنده موضوع
  • #147
پایان رمان.jpg
 
عقب
بالا