• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان گلوله‌ای که در سرم بود، مرا کشت | جانان.م کاربر انجمن یک رمان

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #151
[THANKS]پرسیدم:
- چرا نشه؟
چشمک زد و ابرو بالا انداخت:
- آخه یکی بهم گفته برای توی راه کلی چسب زخم برمی‌داره.
جدی گفتم:
- دیگه دعوا نکن البرز!
برگشت و خیره خیره نگاهم کرد. ادامه دادم:
- شاید اون یکی از اینکه ببینه هی زخم می‌خوری خیلی دردش بیاد و خسته بشه.
مهربان گفت:
- اگه یه بار دیگه صدام بزنی، دعوا نکردن که سهله، جونمم بخوای میدم.
لب گزیدم و سرم را پایین انداختم. خندید و گفت:
- لپات که قرمز می‌شه ماهی گلی می‌شی.
بیشتر خجالت کشیدم. بیشتر خندید و سر به سرم گذاشت.
- ماهی گلی؟
لب‌هایم را بهم فشردم. گفت:
- گل مَنگلی؟
خنده‌ام گرفت و معترض گفتم:
- خیلی لوسی!
به خنده‌ام نگاه کرد و گفت:
- خوبه که می‌بینم بازم می‌خندی.
خنده‌ام آرام ته کشید. به خیابان نگاه کردم. دستم را روی قفسه‌ی سینه‌ام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #152
[THANKS]
***ساعت از نه گذشته بود. تازه شستن ظرف‌های شام را تمام کرده بودم که البرز زنگ زد. دست‌های خیسم را با پایین بلوزم خشک کردم و تماسش را جواب دادم.
- بله؟
- بیا دم پنجره.
متعجب گفتم:
- الآن؟
با تمسخر گفت:
- نه فردا صبح!
به اتاق برگشتم و کنار پنجره رفتم. پرده را کنار زدم و پنجره را باز کردم. ترانه گفت:
- باز نکن سوز میاد.
پایین را نگاه کردم. زیر تیر چراغ برق ایستاده بود. برایش دست تکان دادم. جلو آمد و گفت:
- اینو بگیر.
گفتم:
- چی؟
زیر پنجره آمد و چیزی را بالا انداخت. نتوانستم بگیرمش و پرسیدم:
- این چیه؟
ترانه و هانی هم با کنجکاوی نگاهم می‌کردند. باز هم بالا انداخت و در سومین پرتاب توانستم بگیرمش. یک کلاف طناب پلاستیکی قرمز بود. سوالم را تکرار کردم:
- این چیه دیگه؟
گفت:
- یه سرشو محکم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #153
[THANKS]
***
برای هستی، روی چرک نویس یک ماشین آتوود کشیدم و گفتم:
- برایند نیروها رو رسم کن و بعدش نیروی کشش نخ رو به دست بیار.
با بیچارگی به مسئله نگاه کرد:
- اون که تو حل کردی فرق داشت.
موهای کوتاهش را آشفته کردم:
- زودباش حل کن. راه حلش همونه.
از پشت میز تحریر سیاه رنگش بلند شدم و کنار پنجره‌ی اتاقش ایستادم. به قطره‌های درشت باران که روی شیشه‌ی پنجره می‌خوردند نگاه کردم. انگشتم را از پشت شیشه روی یک قطره‌ نگه داشتم. قطره سر خورد و افتاد. هستی ناگهانی و محکم از پشت بغلم کرد. گفت:
- انقده خوبه که زن داداشم بشی.
لبخند کوچکی زدم و دست‌هایش را از دور کمرم باز کردم. با اخم ساختگی نگاهش کردم.
- حل کردی؟
چشم‌های سیاهش را در حدقه چرخاند. لب و لوچه‌اش را آویزان کرد و گفت:
- ضدحال!
چشم‌هایم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #154
[THANKS]کنارش ایستادم. در یکی از لانه‌ها دوتا جوجه کبوتر نشسته بود. کوچک و دوست‌داشتنی بودند. پرهای نرم و کوتاه داشتند. هردو سفید بودند و دور گردنشان پرهای رنگی داشت. ذوق زده گفتم:
- چه خوشگلن!
با محبت نگاهشان کرد و گفت:
- جوجه‌های طوقی‌ان.
گفتم:
- طوقی چیه؟
به پرهای رنگی دور گردنشان اشاره کرد:
- این پرای دور گردنشون مثل طوق می‌مونه. نژاد خاصی‌ان. گرون قیمتن.
سرم را تکان دادم:
- چقدر کوچولوان.
- می‌خوای براشون اسم بذاری؟
- پسرن یا دختر؟
به سمت راستی اشاره کرد و گفت:
- این یکی دو روز زودتر از تخم درومده. ببین شکل نوکشم فرق داره. نره و اون یکی ماده.
کمی فکر کردم و گفتم:
- اسمش صفدر باشه. دختره هم صفورا.
با چشم‌های گرد شده نگاهم کرد و بعد بلند خندید. شانه بالا انداختم.
- چیه مگه؟
سرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #155
[THANKS]لب گزیدم و سر تکان دادم. خودش را جلو کشید و روی شال مشکی‌ام، وسط سرم را بوسید. تا به حال از این کارها نکرده بود. خجالت کشیدم و خودم را عقب کشیدم‌. فاصله‌ی بینمان را بیشتر کردم. خندید. بعد از مکث کوتاهی جدی گفت:
- یادته اون شبی که بهت زنگ زدم چی گفتی؟
- کدوم شب؟
- همون شبی که خونه‌تون بودی و با من قهر بودی.
کمی فکر کردم و گفتم:
- نه زیاد. حالم خوب نبود. خیلی یادم نمیاد چی گفتم. چطور مگه؟
با دو انگشت شست و اشاره به دو طرف سبیل‌های سیاهش کشید و گفت:
- گفتی یه چیزی بابات رو کشته و دنبالته‌. یه سایه که ازش می‌ترسی و همه‌جا می‌بینیش. گفتی صداش مزخرفه. یادت اومد؟
پاهایم را توی شکمم جمع کردم و تند گفتم:
- منظورت چیه؟
ملایم گفت:
- همیشه می‌بینیش؟ باهات حرفم می‌زنه؟ سعی کرده اذیتت کنه؟
گیج...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #156
[THANKS]دستم را از دستش بیرون کشیدم و عصبی گفتم:
- نشستی با خودت فکر کردی به این نتیجه رسیدی که من مریضم؟ فکر نمی‌کنی با این حرفا ناراحتم می‌کنی؟
کوله‌ام را برداشتم و از جا بلند شدم. او هم سراسیمه بلند شد و مقابلم ایستاد. ادامه دادم:
- فکر نمی‌کنی با این حرفا داغ دلمو تازه می‌کنی؟ آره من بابام مریض بود. حالا توام شدی مثل در و همسایه و بقیه و فکر می‌کنی باید ازم دوری کنی؟
آشفته گفت:
- نه ماهی! من کی این حرفو زدم؟ من دوست دارم و فقط نگرانتم. اصلا خودت تو گوگل بزن ببین چی بهت میگه. نوشته توهم دیداری و شنیداری. چیزی که می‌ترسونتت و می‌خواد بهت آسیب بزنه. میگم من پیشتم. دکتر رفتن که ضرر نداره.
با کوله‌ام به تخت سینه‌اش کوبیدم و کنارش زدم:
- چیزی در مورد بیماری پدرم وجود نداره که خودم ندونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #157
پست پایانی:

[THANKS] کنار ماشین ایستادم و به نفس‌نفس افتاده بودم. مرد میانسال شیشه را پایین کشید و متعجب و منتظر نگاهم کرد. نفسی گرفتم و به ساختمان خوابگاه اشاره کردم و گفتم:
- سلام. من دانشجوام. تو این خوابگاه زندگی می‌کنم. طبقه‌ی سوم.
مرد همچنان منتظر نگاهم کرد. ادامه دادم:
- ببخشید ولی من متوجه شدم که چندتا مرد جوون یه روز در هفته میان تو همین واحد طبقه‌ی سوم شما که خالیه. یه سری کاغذ پهن می‌کنن و یکی دو ساعت می‌مونن و بعدم میرن. یه کمی عجیبه.
لب‌های درشت مرد به خنده باز شد و گفت:
- واحد سوم مال پسرمه دختر خانم. پسرم و دوستاش شرکت مهندسی دارن. یه مدته که دفترشونو جمع کردن. گاهی کاراشونو میارن تو خونه انجام میدن.
پلک زدم و گفتم:
- که این طور! ببخشید!
مرد خندید:
- خدا ببخشه دخترجان.
از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
عقب
بالا