دستانش را بر روی آن پیانو میگذاشت و برمیداشت.
انگار که با تکرار آن کار نفسی هر آن دم و بازدم میشود.
گویی از یکنواخت بودن آن ریتم لذت میبرد و زندگانیاش زیر و رو میشد.
مهمترین سرمایهی او فقط و فقط همین ابزار موسیقیاش بود، آدمها هرگز لیاقت وابستگی را نداشتند؛ او به این جمله اعتقادی عظیم و قوی داشت.
با این کار میتوانست بویهای خوبی از زندگی بچشد و با خودش در غم و شادیاش غرق شود و هیچکس را در این لذت شریک نکند.
صدای زنگ تلفن ریتم "wedding of love" را بهم زد. اخمانش یکباره در صورتش کشیده شد.
از نت مخالف متنفر بود، حتی موسیقیهایی را هم دوست داشت به نحوهی خودش میزد.
با عصبانیت به سمت تلفن رفت آن را از برق کشید.
از صبحی که تازه شکفته بود تا غروب میزد و هرگز خسته نمیشد، انگار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.