مشاعره مشاعره با اشعار فریدون مشیری

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Samira-M
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 145
  • بازدیدها بازدیدها 5,383
  • کاربران تگ شده هیچ

m.sina

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
10/8/20
ارسالی‌ها
3,587
پسندها
7,431
امتیازها
35,773
  • #141
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود
می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

عشق تو بسم بود، که این شعله بیدار
روشنگر شب‌های بلند قفسم بود
 

ᎴᏋᏝᏗᏒᏗᎷ

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/9/23
ارسالی‌ها
3,082
پسندها
27,172
امتیازها
55,673
  • #142
می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود
می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

عشق تو بسم بود، که این شعله بیدار
روشنگر شب‌های بلند قفسم بود
دیگر به روزگار نمی بینم، آن عشق ها که تاب و توان سوزد،
در سینه ها ز عشق نمی جوشد، آن شعله ها که خرمن جان سوزد،

آن رنج ها که درد بر انگیزد، وان دردها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را، چنگی به تار جان بنوازد نیست
 

مَهوا

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/8/22
ارسالی‌ها
1,955
پسندها
4,810
امتیازها
28,973
  • #143
دیگر به روزگار نمی بینم، آن عشق ها که تاب و توان سوزد،
در سینه ها ز عشق نمی جوشد، آن شعله ها که خرمن جان سوزد،

آن رنج ها که درد بر انگیزد، وان دردها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را، چنگی به تار جان بنوازد نیست
تو پنداري که دارد خاطري از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خويش مي بينم
به آن تندي که آتش مي دواند شعله در نيزار
به آن تلخي که مي سوزد تن ايينه در زنگار
 

ᎴᏋᏝᏗᏒᏗᎷ

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/9/23
ارسالی‌ها
3,082
پسندها
27,172
امتیازها
55,673
  • #144
روزی باز خواهی گشت
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم ومی دانم
تو روزی باز خواهی گشت...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] سَنا

سَنا

مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/6/20
ارسالی‌ها
7,024
پسندها
30,203
امتیازها
88,273
  • #145
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
انچنان‌ مات که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
 

ᎴᏋᏝᏗᏒᏗᎷ

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/9/23
ارسالی‌ها
3,082
پسندها
27,172
امتیازها
55,673
  • #146
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 
عقب
بالا