• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نهنگ‌ها به ساحل می روند | مبینا قریشی نویسنده انجمن یک رمان

ستین؛

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
16/1/21
ارسالی‌ها
1,111
پسندها
25,205
امتیازها
46,073
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #31
[THANKS]

برمی‌گردم.
- جونم؟
لبخند موذیانه‌ای می‌زند.
- اگه پسر آقای روشن خوشگل بود، شماره‌شو برام می‌گیری؟
چشمان کشیده‌ام را ریز می‌کنم.
- شعله...
- چیه خب؟ سوال پرسیدم.
مریم از همان اتاق داد می‌زند:
- اگه خوشگل نبود چی؟
تیزی گوش‌های مریم را تحسین می‌کنم. البته در راهرو صدای‌مان می‌پیچید و طبیعی بود که مریم هم مکالمه‌مان را بشنود. شعله بدون اینکه حتی مکث کند، بلندتر جواب می‌دهد:
- اون‌وقت شماره‌ی باباشو می‌گیره!
صدای خنده‌شان پشت سرم بلند می‌شود. با تأسف سری تکان می‌دهم و از راهرو خارج می‌شوم. بوی سیب‌زمینی سرخ کرده هنوز دنبالم می‌آید و هرچه جلوتر می‌روم، صدای شعله و مریم محوتر می‌شود.
هنگام رد شدن از سالن، نیم نگاهی به شیشه‌ی سرپرستی می‌اندازم. کسی در اتاقک سرپرستی نیست. در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ستین؛

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
16/1/21
ارسالی‌ها
1,111
پسندها
25,205
امتیازها
46,073
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #32
[THANKS]

پرستاری از پسر آقای روشن درحالی که نمی‌دانم مشکلش چیست و چند ساله است، بیشتر از آن‌که شبیه یک شغل جدید باشد، احساس می‌کردم، شبیه شروع یکی از همان دردسرهایی بود که آدم بعدها می‌فهمد باید همان اول ازشان فرار می‌کرد.
ولی خب منکر نمی‌شوم که پولش خوب است. این اولین دلیل است. دلیل دوم هم همان پیام خانم اقبالی است که هنوز گوشه‌ی ذهنم نشسته و هر بار یادم می‌آید، قلبم کمی تندتر می‌زند. آسایشگاه و هزینه‌ی ماهانه. باید یک روز به آن‌جا می‌رفتم. سؤالی داشتم که باید می‌پرسیدم تا خیالم از دروغین بودن نامه‌ها راحت میشد!
راننده جلوی یک دیوار سنگی بلند توقف می‌کند. سرم را بالا می‌آورم.
درِ آهنی سیاه‌رنگی روبه‌رویم قرار دارد که آن‌قدر بزرگ است که بیشتر به ورودی یک ساختمان دولتی می‌خورد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ستین؛

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
16/1/21
ارسالی‌ها
1,111
پسندها
25,205
امتیازها
46,073
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #33
[THANKS]

نمای سنگی سفیدش در نور کم‌رنگ زمستانی، تقریباً بی‌روح به نظر می‌رسد. سنگ‌ها آن‌قدر تمیز و یکدست کنار هم کار شده‌اند که انگار کسی با خط‌کش رویشان راه رفته است.
اما محوطه برخلاف خود ساختمان، چندان زنده نیست.
درخت‌های خشکیده‌ی زیادی اطراف باغ پراکنده‌اند. شاخه‌های لختشان به هر طرف رفته و آسمان خاکستری را خط‌خطی کرده‌اند.
و سبزی چمن‌ها در این سرمای زمستان بیشتر از آن‌که حس زندگی بدهد، مرا یاد عکس‌هایی می‌اندازد که برای نشان دادن «باغ» روی بروشور املاک می‌گذارند.
صدای پاشنه‌ی کوتاه نیم‌بوت‌های چرمم روی جاده‌ی سنگ‌فرش شده‌ای از در ورودی تا پله‌های عمارت کشیده شده است، به گوش می‌رسد.
چراغ‌هایی که دو طرف سنگ‌فرش تعبیه شده بودند، خاموش‌اند؛ اما شب‌ها لابد مسیر را مثل ردیفی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ستین؛

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
16/1/21
ارسالی‌ها
1,111
پسندها
25,205
امتیازها
46,073
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #34
[THANKS]

چشم‌هایم را کمی ریز می‌کنم و وارد می‌شوم. آقای عبدالله کفش‌هایش را کنار ورودی درمی‌آورد و من تازه یادم می‌افتد باید همین کار را بکنم. خم می‌شوم و بند نیم‌بوت‌هایم را باز می‌کنم. جوراب‌هایم روی سنگ گرم کف ورودی قرار می‌گیرند و یک لحظه حس می‌کنم انگشتان پاهایم از این تغییر دما شوکه شده‌اند. آقای عبدالله، صندل زنانه‌ای کنار پایم می‌گذارد. نوایی شبیه "تشکر" از دهنم بیرون می‌آید.
- از این‌جا بفرمایین.
بی‌حرف و کمی معذب دنبال آقای عبدالله راه می‌افتم.
راهروی ورودی آن‌قدر بزرگ است که اگر در خوابگاه بود، احتمالاً سه اتاق و یک آشپزخانه در آن جا می‌شد.
دیوارها با قاب‌های بزرگ تزئین شده‌اند. بعضی نقاشی‌اند و بعضی عکس. یکی از قاب‌ها تصویر نقاشی شده‌ای از یک خانواده را نشان می‌دهد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ستین؛

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
16/1/21
ارسالی‌ها
1,111
پسندها
25,205
امتیازها
46,073
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #35
[THANKS]

کف سالن با فرشی بزرگ پوشیده شده؛ زمینه‌اش کرم است و نقش‌ گل‌های قرمز و طلایی در میانش پخش شده‌اند. پرده‌های ضخیم زرشکی از دو طرف پنجره‌های قدی آویزان‌اند و پایینشان روی زمین جمع شده. پشت شیشه‌ها، محوطه‌ی سفید و خاکستری خانه دیده می‌شود.
یک شومینه‌ی سنگی در ضلع روبه‌رو قرار دارد که روشن است و بدن یخ زده‌ام را کم‌کم گرم می‌کند.
همه چیز بیش از اندازه مرتب است. حتی کوسن‌ها هم انگار اجازه ندارند یک سانتی‌متر از جای خودشان تکان بخورند. این بیشتر مرا در استرس فرو می‌برد.
آقای عبدالله چند قدم آن طرف‌تر ایستاده است.
- شما همین‌جا راحت باشین. به آقای روشن اطلاع می‌دم تشریف آوردین.
به رسم احترام از جا نیم‌خیز می‌شوم.
- ممنونم!
لبخند کوتاهی می‌زند.
- خواهش می‌کنم.
برمی‌گردد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ستین؛

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
16/1/21
ارسالی‌ها
1,111
پسندها
25,205
امتیازها
46,073
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #36
[THANKS]

همان لحظه صدای قدمی از طبقه‌ی بالا می‌آید. دستم وسط هوا می‌ماند. بعد خیلی آرام آن را پس می‌کشم و روی کیفم می‌گذارم.
صاف می‌نشینم. قلبم بی‌دلیل تندتر می‌زند و قدم‌ها نزدیک‌تر می‌شوند.
صدای قدم‌ها از پله‌ها پایین می‌آید. آهسته، اما محکم. نه شبیه قدم‌های آقای عبدالله که نرم و کش‌دار بود؛ این یکی هر بار که روی پله‌ای می‌نشست، انگار صدایش تا وسط سالن می‌آمد.
دستم را روی کیفم می‌کشم و یک نفس عمیق می‌کشم. نباید این‌قدر مضطرب باشم. صدای قدم‌ها به آخرین پله می‌رسد. من هم هم‌زمان سرم را بالا می‌آورم.
مردی وارد سالن می‌شود که اگر کسی سنش را از من می‌پرسید، احتمالاً می‌گفتم اواخر پنجاه سالگی. لباس رسمی و مرتب به تن دارد؛ شلوار پارچه‌ای تیره، پیراهن سفید و کت خوش‌دوختی که حتی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ستین؛

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
16/1/21
ارسالی‌ها
1,111
پسندها
25,205
امتیازها
46,073
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #37
[THANKS]

لب‌هایم بی‌اختیار کش می‌آیند. طره پرکلاغی مویم را زیر شال فرو می‌دهم.
- ببخشید... یه‌کم استرس دارم.
خنده‌ی کوتاهی می‌کند.
- واسه چی؟ من که غریبه نیستم. البته فعلاً غریبه‌ام... ولی خب، ان‌شاءالله چند وقت دیگه آشنا می‌شیم.
نمی‌دانم چه جوابی بدهم. برای همین فقط لبخند می‌زنم و سکوت می‌کنم. لغت‌های در ذهنم فقط تا همین‌جا کفاف می‌دادند.
دوباره نگاهی به من می‌اندازد. نگاهش برخلاف چیزی که از صاحب این خانه انتظار داشتم، سنگین نیست. بیشتر شبیه نگاه پدری است که می‌خواهد مطمئن شود دختر جوانی که روبه‌رویش نشسته، دستپاچه نیست.
بعد دستش را به طرف میز دراز می‌کند و ظرف کریستالی را برمی‌دارد. می‌گوید:
- از خودت پذیرایی کن دخترم.
ظرف را جلو می‌آورد. چشمم روی شکلات‌های طلایی می‌افتد. همان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا