• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان از سئول تا پاریس | امیر ادبی کاربر انجمن یک رمان

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #11
[THANKS]درحالی که مردد بود پاکت سفید رنگ را برداشت و کنجکاوانه آن را بررسی کرد. پشت آن فقط سه عدد تمبر زده شده بود، بدون هیچ مشخصاتی. اندکی برای باز کردنش با خود کلنجار رفت. می‌دانست که این یک نامه عادی نیست و کمی می‌ترسید. از طرفی نیز کنجکاوی کودکی‌اش بازگشته بود و می‌خواست از محتویات نامه باخبر شود. بلاخره بعد از لحظاتی تصمیمش را گرفت. به آرامی پاک را باز کرد و کاغذ درونش را بیرون آورد.
برای چند لحظه سکوتی عمیق و سنگین بینشان شکل گرفت. آن لحظه انگار سرنوشت نیز از نوشتن بازایستاده و منتظر بود. جونگ‌مین با چشمانی گرد و شوکه به متن نامه خیره شده بود.
- این...این... .
حرفش را خورد و با بُهت به زن رو به رویش خیره شد. خانم یو درحالی که انتظار چنین شوکی را داشت، دستانش را درهم قفل کرد.
- تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #12
[THANKS]ادامه فلش بک | پاریس، کافه تورتِنی¹
فوریه 1983(8سال‌قبل‌از‌زمان‌روایت‌داستان)
- بفرمایید.
به زنی که پشت پیشخوان ایستاده بود چشم دوخت و با لبخندی از او تشکر کرد. زن، فنجان قهوه و ظرف کروسان² را به سمتش گرفت و با لهجه غلیظِ فرانسوی‌اش گفت:
- کروسان رو حتما داغ بخورید موسیو.
- ممنونم.
فنجان قهوه‌اش را برداشت و کمی از آن نوشید. قهوه، آرامش خاصی به او می‌داد. هرزمان که کلافه یا نگران بود، فقط یک فنجان قهوه برای تسکین حالش کافی بود. چند سالی می‌شد که او و تلخیِ قهوه، باهم دیگر خیلی خوب اُنس گرفته بودند.
درحالی که تکه‌ای از کروسان را در دهانش می‌گذاشت به اطرافش نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #13
[THANKS]چند لحظه‌ای آقای سکوت به جمعشان پیوست و پس از صرف فنجانی قهوه پِی کارش رفت. موسیقی جاز ملایمی که حداقل برای آن دو ناآشنا بود، در کافه طنین می‌انداخت. خانم یو نگاهش را چند باری میان او و نقاشی ردوبدل کرد و سپس پرسید:
- دارم حس می‌کنم همین شباهت، علت حضور من اینجائه. درسته سون؟
شاید درست حدس می‌زد، حال‌ و روز سون وو نیز کم از آن مردِ نقاشی نداشت. اتفاقات پیش رویش چیزهایی نبودند که انتظارش را داشت. راه فراری نبود اما، خوب می‌دانست که تا قبل از رفتن چه‌ باید بکند.
تکه‌ی دیگری از کروسان را در دهانش گذاشت و با صدایی که اندکی می‌لرزید گفت:
- به سرنوشت اعتقادی ندارم اما، ملاقاتِ اتفاقیِ امروزمون داخل بیمارستان...توی درست‌ترین جای ممکنش اتفاق افتاده...البته، فک می‌کنم.
خانم یو که گیج...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #14
سئول، ژانویه 1991(زمان روایت داستان(حال))
*از این پارت به بعد، نوشته‌هایی که شخصیت جونگ‌مین در دفتر یادداشت می‌کند در پرانتز و به رنگ آبی مشخص می‌شوند.
[THANKS]( امشب دوباره پاریس اشکم رو درآورد! چی می‌شد هیچ‌وقت اسم این شهر لعنتی رو نمی‌شنیدم؟!...آخ پاریس، آخ پاریس، اگه آدم بودی حتما می‌کشتمت...ولی حیف که... )
ضربات محکمی که به در اتاق کوبیده شد، رشته‌ی افکارش را پاره کرد. دفتر کرم رنگِ در دستش را سریع بست. دماغش را بالا کشید و سپس، با آستین بلوز سبز رنگی که به تن داشت، ناشیانه اشک‌های روی صورتش را پاک کرد. آن‌چنان که جایشان قرمز شد.
- کیه؟
دستیگره خم شد و در به آرامی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #15
[THANKS]دستش را با تردید از پنجره بیرون برد. برف، مانند تکه‌های پر، رقص کنان، روی دستش می‌نشستند و سپس آب می‌شدند. لبخند ملیحی روی صورتش افتاده بود، چرا که از بچگی عاشق زمستان بود. برف را شاید می‌شد، معشوقه‌ی پنهانیِ زمستانه‌اش نامید. می‌آمد تا غم‌هایش را پنهان کند، دردهایش را بپوشاند و شاید اندکی با سرمایش، او را دلگرم کند. هرچه که بود، مثل باران‌های پاییز بی‌حیا نبود که همه چیز را بشورد و درد و غصه‌هایش را آشکار کند. ناگهان چانه‌اش را خاراند و سپس بدون آن‌که پنجره را ببندد، پالتویش را از روی زمین برداشت و درحالی که شال خاکستری‌اش را دور گردنش می‌انداخت پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفت. ساعت روی دیوار، ده شب را نشان می‌داد و هیچ کس در سالنِ اصلی حضور نداشت. احتمالا در آشپرخانه مشغول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #16
[THANKS]هوا اندکی سردتر شده بود و او، درحالی که گردنش را درون پالتوی طوسی خود خزانده بود، از عرض خیابان رد شد. نگاهی به ساعتش انداخت و سپس به آرامی از نرده‌های کوتاهِ روبه‌رویش عبور کرد. از آن‌جا به بعد سرعتش را کم کرد و پاورچین‌پاورچین به راه رفتن ادامه داد، چرا که وارد حیاطِ دبیرستانش شده بود و نمی‌خواست دوباره غرغرهای آقای لی - نگهبان دبیرستان - را بشنود که چرا دزدکی و شبانه وارد محوطه شده و قانونِ فلان و بِهمان را زیرپا گذاشته است. او شاید مرد میانسالِ مهربان و خونگرمی به نظر می‌رسید. اما به شدت از کسانی که به قوانین توجه نمی‌کنند، متنفر بود.
دبیرستانِ «دانشگاه ملی سئول» دقیقاً روبه‌روی خانه‌یشان، آن طرف خیابان وولگُک رو قرار داشت. وسط آن فضای سبزی بود که از قضا، تبدیل به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #17
[THANKS]ته‌هیون سرش را نزدیک تر برد و با چشمان مشکی رنگش به او خیره شد.
- آها...خب؟ تو باید چی؟...نمی‌شنوم...اوه! وایستا ببینم.
بینی‌اش را نزدیک گردن جونگ‌مین برد و با کنجکاوی گفت:
- ام...بوی جدیدی میاد!
سپس چشمانش را بست، سرش را بالا گرفت و با لحن عاجزانه‌ای گفت‌:
- خدایا اگه این یکی شنل نباشه...تا معبد بِئومِئوسا1 می‌دوئم!
جونگ‌مین نفس عمیقی کشید و با طعنه گفت:
- آقای پارک ببخشید وسط دعاتون می‌پرم...ولی شما مسیحی هستید.
ته‌هیون با شنیدن این حرف چهره‌ی متعجبی به خود گرفت و درحالی که با دستش حرکت نمادین مسیحیان را انجام می‌داد، گفت:
- یا مریم مقدس؛ خب...اصلاً سه روز روزه می‌گیرم!
- ببخشید که ناامیدتون می‌کنم، ولی این یکی هم شنله.
- آیگو!...مطمئنم حتی پاریسیا هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #18
[THANKS]جونگ‌مین پوفی کرد و سپس درحالی که چشمش را می‌مالید، با لحن مضطربی پاسخ داد:
- خب؟
ته‌هیون به سمتش چرخید، درحالی که دستش را بالا برده بود، با خنده‌ای عصبی گفت:
- خب؟...آیگو جونگیا! واضحه! چمدونت رو بببند.
- کاش فقط به همین سادگیا بود ته!
ته‌هیون درحالی که اخم کرده و چهره‌اش حالت جدی و اندکی عصبی به خود گرفته بود عینکش را به صورت زد، دستش روی شانه راستِ او گذاشت و گفت:
- هعی...من رو ببین! چرا با خودت این‌طور می‌کنی؟ دلیل این کارهای احمقانت چیه؟...گفتم من رو ببین! تو اگه نمی‌خواستی بری، الان من رو این‌جا نمی‌کشوندی! قبول کن که خودتم ته دلت می‌خوای زودتر بری پاریس! فقط...داری همه چیز رو پیچیده می‌کنی.
جونگ‌مین با حرف او کنترل خودش را از دست داد، از جایش بلند شد و با صدای محکمی گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #19
[THANKS]اما نه، مثل اینکه درست می‌دید. ته‌هیون درست جلوی او نشسته و مشغول خوردن فرنی کدوتنبل بود. امروز به تبعیت از هوای سرد و یخبندان بیرون، هودی قرمزی پوشیده و کلاه بافتنی سبزی را تا دهانش روی سر کشیده بود.
با دیدن جونگ‌مین جاخورد، کاسه فرنی را روی میز گذاشت و با لحنی معترضانه گفت:
- آیگو!...ببینش!...دیشب داشتی بخاطر یک تیکه برف غُر می‌زدی حالا ببین چی پوشیـ... .
حرفش را خورد، پلکی زد و آرام سرش به سمت دیگر میز چرخاند، بازهم زبانش کار دستش داده بود. پدرِ جونگ‌مین درحالی که داشت جرعه‌ای از چایش را می‌نوشید از بالای عینک مربعی‌اش -ابرو بالا انداخته- به ته‌هیون خیره شده بود. موهایش دقیقا مانند سون‌وو موج‌دار بود با این تفاوت که حالا تارهای خاکستری زیادی -یادگاری اتفاقات چندسالِ گذشته- در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

AmirAdabi❆

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
  • نویسنده موضوع
  • #20
[THANKS]- He came on a summer's day (اون توی ی روز تابستانی اومد) / Bringin' gifts from far away (هدیه‌ای از راه دور آورده بود) / But he made it clear he couldn't stay ...(اما اون تاکید کرد که نمی‌تونه بمونه...) .
ریتم ملایم و شادِ آهنگی که از دستگاه‌پلیر پخش می‌شد تمام اتاق را پر کرده بود و انگار، مرد خواننده دقیقا زیر نور کم‌سویی که از آن سوی پنجره به اتاق می‌تابید - و مانند نورپردازی‌های روی صحنه‌ شده بود - ایستاده و میکروفون به دست، جملات موسیقی را با صدای زیبایش زمزمه می‌کرد.
- …No harbor was his home(هیچ بندری خونه‌ی اون نبود)…1.
در میان امواج آرام‌بخشی که از پلیر ساطع می‌شد اما انگار، گلوله‌ای‌ سرد و مُبهم غلت میزد و آشفته، از سویی به سوی دیگر اتاق حرکت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا