• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان گلسنگ‌ها نمی‌میرند | پونه.ب کاربر انجمن یک رمان

pouneh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
451
پسندها
13,067
امتیازها
31,283
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #81
[THANKS]
لبخند گیجی می‌زنم و او در جواب دست چپم را بین هردو دست سفت می‌فشارد.
- خوب فکراتو بکن. زندگی شوخی نیست.
لب‌هایش را با زبان تر می‌کند و انگار فرصتی می‌خواهد تا احساساتم را از صورتم بخواند. چشم‌های کوچکش را ریزتر هم می‌کند و ادامه می‌دهد:
- هردوتون بچه‌های منین؛ ولی مادر جان، بحث یه عمر زندگیه. ببین کنارش شاد می‌مونی یا نه.
شک، قطره قطره به جانم می‌ریزد و دریایی می‌سازد که تا چشم‌هایم بالا آمده و نم پس می‌دهد. گوشه‌ی لبم را به دندان می‌گیرم و او با کف دست گونه‌ام را نوازش کرده و راه اتاق خودش را پیش می‌گیرد.
من می‌مانم و تردیدی که هم‌قدِ او شده. چهره‌ی تردید محو و موزائیکی است. سبیل‌های باریک پشت لب دارد و نگاهش مهربان است. لبخند کجی می‌زند و من دلم می‌ریزد. همان‌جا، در چارچوب در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

pouneh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
451
پسندها
13,067
امتیازها
31,283
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #82
[THANKS]
سرم را تکان می‌دهم و هم‌چنان رو به سمتش برنمی‌گردانم. جلو می‌آید و روبه‌روی من روی زمین می‌نشیند. صورتم را که می‌بیند ابتدا شوکه می‌شود و بعد در آغوش می‌کشدم. امیدوارم سوالی نپرسد، چون جوابِ چراییِ این حالم را خودم هم نمی‌دانم. تنها چیزی که می‌دانم مردی است که تک تک رویاهایم را تصاحب کرده؛ مردی که نباید.
نیلوفر دستش را دورانی پشت کتفم حرکت می‌دهد و ساکت است؛ همان‌طور که خودم می‌خواستم. اما این سکوت ترسناک و غم‌انگیز است. دلم می‌خواهد از چیزی بگویم که خودم هم نمی‌دانم چیست، و احتمالاً نیلوفر بهترین شنونده باشد.
- نیلو؟
«جانم» را طوری لب می‌زند که از فاصله‌ی تقریباً هیچ‌شده‌ی بینمان هم درست نمی‌شنومش.
- یه چیزیم شده!
سرش را پایین می‌آورد و چانه‌اش را به روی سرِ منی که تختِ سینه‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

pouneh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
451
پسندها
13,067
امتیازها
31,283
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #83
[THANKS]
و من او را به یاد می‌آورم که لبخند می‌زند و سرش را کج کرده نگاهم می‌کند، که کتک می‌خورد و با چشم‌های کبود شده نگاهم می‌کند، که کت آرش را به تنم می‌بیند و تنها نگاهم می‌کند.
- میشه؟ می‌تونم آزاد رو از ذهنم بیرون کنم؟
لبخند تلخی به لب‌هایش پاشیده شده. چشم‌هایش کدر و خاک‌گرفته‌اند و انگار او را به یاد چیزهایی که ندارد می‌اندازم.
- اینو تو باید بگی. می‌تونی؟
آشفته می‌شوم. موها را از روی پیشانی کنار می‌زنم و با صدایی که حال کنترلش از دستم خارج شده می‌گویم:
- نمی‌دونم. هرجا میرم، هر کاری می‌کنم، اون پس ذهنمه. داره برا خودش می‌چرخه، داره نگاهم می‌کنه، داره صدام می‌کنه.
نفس عمیق و پرصدایی به ریه‌هایم می‌کشم و چون سکوت می‌کند، ادامه می‌دهم:
- چه‌جوری می‌تونم از سَرَم بیرونش کنم؟ اسم آرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

pouneh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
451
پسندها
13,067
امتیازها
31,283
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #84
حالا که تگ رمان اومده خوشحال‌ترین آدم روی زمینم :)

[THANKS]
دو سه قطره اشک، پشت هم می‌چکد و درست از میانه‌ی گونه تا لب‌هایم پیش می‌رود. او تشک سبز رنگ یک نفره را از گوشه‌ی اتاق بلند می‌کند و در جای همیشگی‌اش می‌اندازد. بالشت خودم را به دستم می‌دهد و بی‌سروصدا به زیر رخت خواب خزیده و پشتش را به من می‌کند. من می‌مانم و سرما و اتاقی که چراغ‌هایش روشن‌اند.
صبح زودتر از چیزی که انتظارش را دارم از راه می‌رسد. زمین یک دور به دور خود چرخیده و ذهن من هنوز به نتیجه‌ای نرسیده.
صدای بلند خروس‌ها می‌آید؛ دو خروس سفید و قرمزی که تنها نرهای مرغ‌دانی هستند و همیشه بینشان بر سر قدرت دعواست. خورشید از همین شروع روز بی‌جان و مریض می‌تابد و سرما تا بُن استخوان‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

pouneh

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
451
پسندها
13,067
امتیازها
31,283
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #85
[THANKS]
با دو از من دور می‌شود و درخت گلابی دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد. او با من هم‌دردی می‌کند، عشق را می‌شناسد.
پشت سرم را به تنه‌ی سفت و زبرش تکیه می‌دهم. هزاران لکوموتیو در مغزم سوت می‌کشند. آدم‌های گم‌شده به هم برخورد می‌کنند، چمدان‌ها به زمین می‌افتند و کف زمین پر شده از وسایلی بلااستفاده و آدم‌هایی بی‌مقصد. همه گم شده‌اند، مثل من، مثل لکوموتیوها.
نیمه‌ی پایینیِ تنم از سرما و خیسیِ کفِ زمین بی‌حس شده و چونان گرمایی در سرم حس می‌کنم که انگار جایی پشت پیشانی‌ام یک ستاره در حال ترکیدن است، در حال مردن. دندان‌هایم ریز ریز به هم می‌خورند و درخت گلابی «نوچ» بلندی می‌کشد.
می‌گوید که باارزش‌ترین دارایی‌ام در زندگی قلبم است. می‌گوید که آرش را دیده و از او خوشش نیامده. می‌گوید که باید به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا