- تاریخ ثبتنام
- 28/6/20
- ارسالیها
- 2,172
- پسندها
- 12,835
- امتیازها
- 38,673
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #151
[THANKS]هر دو به طرف صدا برگشتند و هلگا با خجالت خودش را آهسته از آغوشش جدا کرد. قبل از اینکه جلو برود و چیزی بگوید، نگهبانِ دیگری، پوشهی درون دستش را جابهجا کرد و باهم به طرفشان آمدند و مقابلشان ایستادند. پوشه را زیر بغلش گذاشت و با اخم رو به هلگا گفت:
- خانوم بازیگر، دوستپسرت اجازه نداره برای گفتن «موفق باشی» وارد پشتصحنه بشه! کمتر از پنجدقیقه دیگه تئاتر شروع میشه و شما اینجایی؟
دیگری به طرف آرماند رفت و دستش را روی شانهی راستِ او گذاشت، با تمسخر ابرویی بالا انداخت و در ادامهی سخن دوستش گفت:
- درسته، میتونید تلفنی به مرغعشق بازیهاتون ادامه بدین یا تا بعد نمایش صبر کنین. از این طرف دوستعزیز، از این طرف. ما تا در خروجی راهنماییت میکنیم.
نگهبانی که پوشه به دست داشت، به...
- خانوم بازیگر، دوستپسرت اجازه نداره برای گفتن «موفق باشی» وارد پشتصحنه بشه! کمتر از پنجدقیقه دیگه تئاتر شروع میشه و شما اینجایی؟
دیگری به طرف آرماند رفت و دستش را روی شانهی راستِ او گذاشت، با تمسخر ابرویی بالا انداخت و در ادامهی سخن دوستش گفت:
- درسته، میتونید تلفنی به مرغعشق بازیهاتون ادامه بدین یا تا بعد نمایش صبر کنین. از این طرف دوستعزیز، از این طرف. ما تا در خروجی راهنماییت میکنیم.
نگهبانی که پوشه به دست داشت، به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.