• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان قرارداد ناگسستنی با شیطان | آبی کاربر انجمن یک‌رمان

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #151
[THANKS]هر دو به طرف صدا برگشتند و هلگا با خجالت خودش را آهسته از آغوشش جدا کرد. قبل از این‌که جلو برود و چیزی بگوید، نگهبانِ دیگری، پوشه‌ی درون دستش را جابه‌جا کرد و باهم به طرفشان آمدند و مقابلشان ایستادند. پوشه را زیر بغلش گذاشت و با اخم رو به هلگا گفت:
- خانوم بازیگر، دوست‌پسرت اجازه نداره برای گفتن «موفق باشی» وارد پشت‌صحنه بشه! کمتر از پنج‌دقیقه دیگه تئاتر شروع میشه و شما این‌جایی؟
دیگری به طرف آرماند رفت و دستش را روی شانه‌ی راستِ او گذاشت، با تمسخر ابرویی بالا انداخت و در ادامه‌ی سخن دوستش گفت:
- درسته، می‌تونید تلفنی به مرغ‌عشق بازی‌هاتون ادامه بدین یا تا بعد نمایش صبر کنین. از این طرف دوست‌عزیز، از این طرف. ما تا در خروجی راهنماییت می‌کنیم.
نگهبانی که پوشه به دست داشت، به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #152
[THANKS]نفس‌عمیقی کشید و کلافه به سمت درب‌سالن رفت، با پاهایی که به سختی صاحبشان را می‌کشیدند. صف این ردیف خلوت‌تر بود، بعد از داشتن بلیت می‌دانستند باید به کدام ردیف بروند، پس خبری از صف طولانی نبود.
شیطان بلیطش را به راهنمای سالن نشان داد؛ راهنما هم به محض دیدن رنگ آن، با لبخند به پایین سالن اشاره کرد.
- اوه، شما بلیط خانواده رو دارین، یعنی از خانواده‌ی عوامل تئاتر هستین. لطفاً برین ردیف دوم، امیدوارم اوقات خوبی رو بگذرونین.
اندکی مکث کرد و پلک زد... بلیط برای اعضای خانواده؟
آهسته سرفه کرد و به راهنما سر تکان داد، باید خودش را جمع می‌کرد. از پله‌های سالن پایین رفت و روی یکی از صندلی‌های مخملی مرکزی ردیف دوم نشست، طوری که به صحنه کاملاً دید داشته باشد.
یک مرد و زن میان‌سالی کنارش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #153
[THANKS]فضای شاد با گذشت دقایقی، به جدیت تغییر کرد؛ نقش‌های فرعی آمدند و جریان دعوای دو خاندان پررنگ‌تر شد. ورونای رومئو و ژولیت و آغاز عاشقانه‌ها، قرار بود آهسته‌آهسته جان بگیرد. کم‌کم مایکل هم برای ایفای نقش وارد بازی شد، اما آرماند دل‌دل می‌کرد؛ برخلاف افراد روی صحنه که از نمایش بازیگران لذت می‌بردند، او تنها دنبال یک‌فرد و دیدن نمایش آن بود، بازیِ هلگا روی صحنه.
چند دقیقه‌ی دیگر گذشت، صحنه‌ها یکی پس از دیگری عوض می‌شدند؛ شوخی‌های راهب مرکیوشیو با بازی جک چندباری باعث خنده‌ی جمعیت شد.
و بالأخره... صحنه‌ی جشن آغاز گشت؛ نور صحنه تغییر کرد و ژولیتِ رویایی وارد شد. برای یک‌لحظه همه خیره‌ به زیبایی دختر، چیزی بر زبان نیاوردند.
هلگا با آن لباس زیبا و بلند و موهایی که با زیورآلات آراسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #154
[THANKS]
البته که آرماند هم نگاه می‌کرد، اما نه به داستان؛ به این‌که چگونه رومئو خودش را به بالکن رساند و دستانش را در دست ژولیت درهم کرد، نگاه‌های پر احساسی که برای یکی واقعی بود و برای دیگری بخشی از نقش، لبخندها و... همه و همه بر اعصابش خدشه می‌انداخت.
با هر دقیقه که این صحنه طولانی‌تر می‌شد، آن حس مزاحم مجدد در سینه‌اش تکان می‌خورد؛ حسی شبیه به دلخوری، کلافگی، شبیه به... نمی‌دانست. فقط می‌دانست از دیدن این صحنه اصلاً و ابداً خوشش نمی‌آید، حتی اگر می‌دانست همه‌ی این‌ها فقط نمایش است.
با صدا و نورهای فلش دوربین‌ها به خودش آمد، گویی که تازه متوجه‌ی این شد که صدها نفر دیگر درحال دیدن این صحنه‌ هستند. منطقی نبود، اما دوست نداشت دیگران این‌گونه به او نگاه کنند.
نمایش به سرعت جلو می‌رفت؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

im.Aby

ویراستار آزمایشی
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
2,172
پسندها
12,835
امتیازها
38,673
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #155
[THANKS]
زمانی که ژولیت تصمیم نهایی‌اش را گرفت و جام زهر را نوشید، فضا حتی سنگین‌تر شد. تا زمانی که پرده‌ی قرمز بسته نشد، همه در بهت بودند.
بعد از چند ثانیه، یکی از اشخاص مهم دانشگاه که در ردیف اول نشسته بود، بلند شد و ایستاده دست زد. بعد از این حرکت او، گویی که همه به خود آمده باشند، یکی یکی بلند می‌شدند و دست‌هایشان را به هم می‌کوبیدند و سوت میزدند. طوری همه هیجانشان را با صدای بلند نشان می‌دادند که به گمان سالن نمایش می‌لرزید.
تنها آرماند در سکوت و سکون شده در صندلی‌اش، به پرده‌ی قرمز زل زده بود. گویی منتظر باز شدن دوباره‌اش و حرکتی دیگر از دختر بود، مبهوت بود، درونش درحال لرزش بود. برای نخستین بار، آرماند نمی‌خواست پرده کنار برود تا ادامه‌ی نمایش را ببیند، می‌خواست کنار برود تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا