- تاریخ ثبتنام
- 8/2/21
- ارسالیها
- 285
- پسندها
- 2,534
- امتیازها
- 13,813
- سن
- 30
- نویسنده موضوع
- #281
جلو آمد و نفسش روی صورتم پخش شد و همزمان دستش نوازشوار روی سینهام میچرخید.
- دلت برام تنگ نشده؟!
میخواستم او را به عقب بکشم، که بی هوا جلو آمد؛ لوندی داشت و عشوه! به کار گرفته بود هر چه را که میدانست میتواند به وسیلهی آن حسهای مردانهام را بیدار کند.
مهلتی دادم تا شاید حس هایم به قلیان بیفتد. اما بی حسی مطلق بود...
نمیخواستم ادامه بدهد، دوست داشتم دستش را از روی سینهام بردارد و عقب بکشد چون هیچ حسی به بو*سیدنش نداشتم... هیچ حسی!
خلا کامل...
و این تلخ بود... تلخ بود که قرار بود یک عمر این حس را تجربه کنم!
ایستاد، عقب کشید و نگاهم کرد، رژ لبش کمی بهم ریخته بود. صدایش به سختی درآمد.
- تنگ نشده.
عقب کشید و پشت به من نشست. پوف کلافهای کشیدم و نشستم، دستم را پرحرص روی لبهایم...
- دلت برام تنگ نشده؟!
میخواستم او را به عقب بکشم، که بی هوا جلو آمد؛ لوندی داشت و عشوه! به کار گرفته بود هر چه را که میدانست میتواند به وسیلهی آن حسهای مردانهام را بیدار کند.
مهلتی دادم تا شاید حس هایم به قلیان بیفتد. اما بی حسی مطلق بود...
نمیخواستم ادامه بدهد، دوست داشتم دستش را از روی سینهام بردارد و عقب بکشد چون هیچ حسی به بو*سیدنش نداشتم... هیچ حسی!
خلا کامل...
و این تلخ بود... تلخ بود که قرار بود یک عمر این حس را تجربه کنم!
ایستاد، عقب کشید و نگاهم کرد، رژ لبش کمی بهم ریخته بود. صدایش به سختی درآمد.
- تنگ نشده.
عقب کشید و پشت به من نشست. پوف کلافهای کشیدم و نشستم، دستم را پرحرص روی لبهایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.