• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان آرام من | زهرا ابراهیم زاده نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

Zohlebrahimzade

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
285
پسندها
2,534
امتیازها
13,813
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #281
جلو آمد و نفسش روی صورتم پخش شد و همزم‌ان دستش نوازش‌وار روی سینه‌ام می‌چرخید.
- دلت برام تنگ نشده؟!
می‌خواستم او را به عقب بکشم، که بی هوا جلو آمد؛ لوندی داشت و عشوه! به کار گرفته بود هر چه را که می‌دانست می‌تواند به وسیله‌ی آن حس‌های مردانه‌ام را بیدار کند.
مهلتی دادم تا شاید حس هایم به قلیان بیفتد. اما بی حسی مطلق بود...
نمی‌خواستم ادامه بدهد، دوست داشتم دستش را از روی سینه‌ام بردارد و عقب بکشد چون هیچ حسی به بو*سیدنش نداشتم... هیچ حسی!
خلا کامل...
و این تلخ بود... تلخ بود که قرار بود یک عمر این حس را تجربه کنم!
ایستاد، عقب کشید و‌ نگاهم کرد، رژ لبش کمی بهم ریخته بود. صدایش به سختی درآمد.
- تنگ نشده.
عقب کشید و پشت به من نشست. پوف کلافه‌ای کشیدم و نشستم، دستم را پرحرص روی لب‌هایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Zohlebrahimzade

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
285
پسندها
2,534
امتیازها
13,813
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #282
*پنج سال بعد*
با سرعت و عجله از ماشین پیاده شدم و همان‌طور که گوشی را بین گوش و کتفم گرفته بودم، دزدگیر ماشین را زدم و با صدای بوقش کلید را درون کیف بزرگ مشکی‌ام انداختم و گوش دادم به صدای یاس که پشت گوشی؛ غر می‌زد.
- من نمی‌دونم تو کی می‌خوای این اخلاق گندتو بذاری کنار! بابا یکم آپدیت کن خودتو.
نگاهم را به خیابان انداختم و با از نظر گذراندن خلوتی آن؛ همانطور که به آن سوی خیابان می‌رفتم، گوشی را در گوشم گرفتم و کیف را روی دوشم انداختم و با خنده جوابش را دادم.
- یاس تازگیا خیلی غر می‌زنیا، فکر نکن حواسم نیست.
صدایش را که نشنیدم حدس زدم لب برچیده و از حرفم ناراحت شده، خیابان را رد شدم و روبه‌روی کافه‌ی مجلل ایستادم، نگاهم را روی تابلوی بزرگ و طلایی‌ای که همچون نامش مجلل بود؛ چرخاندم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Zohlebrahimzade

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
285
پسندها
2,534
امتیازها
13,813
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #283
جا خورد.... این‌که افکارم را بی هوا به زبان آوردم شوک زده‌اش کرد، اما پس از گذشت چند ثانیه به خودش آمد. بالاخره چیزی نبود که نداند.
- هنوز امید داری؟! هنوز؟! بعد از گذشت این‌همه سال.
لبخند رقصید و روی لب‌هایم نشست و همچون قلمویی صورتم را رنگ زد..
- امید یاسین. امید چیز عجیبیه، اما وقتی با عشق ترکیب می‌شه تبدیل می‌شه به معجزه، و من به معجزه‌ها ایمان دارم.
- ولی اون خیلی وقته نیست.
-هست! تو قلبم هنوز هست.
- ولی ....
نگذاشتم ادامه دهد، دستم را مقابل صورتش گرفتم و گفتم:
- بیا ادامه‌ش ندیم. گفتم بیای که بدونی این آخرین حرف‌های من به توئه.
دستم را به سمت خودم برگرداندم و با نگاهی به صفحه ساعت کیفم را به سمت خودم کشیدم و به یاسین چشم دوختم.
- من برم دیرمه.
از جا بلند شدم و کیفم را از روی میز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا