• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان آندرباس | نگار 1373 نویسنده انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Wiseguy

نویسنده برتر + مدیر ارشد بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,868
امتیازها
64,873
  • نویسنده موضوع
  • #111
و کاترینا سر انگشتانش را آهسته به صورت خیس از اشک‌هایش می‌کشید و می‌گفت:
- پس تو هم داغدار شدی.
ولی جوابی نگرفت. انزو را دید که فندک نقره‌ای رنگش را از جیبش بیرون کشیده بود و داشت با آن بازی می‌کرد. در آن را باز کرد و سنگش را چرخاند تا جرقه‌ای ایجاد کرده باشد و به تماشای شعله‌ی کوچکش بنشیند. خیلی ناگهانی به حرف آمد و سوال عجیبی را مطرح کرد:
- به نظرت قدرتمندترین احساس دنیا چیه؟
کاترینا لیوانش را برداشت تا جرعه‌ی کوچکی از آن بنوشد، اما قبل از آن حدس زد:
- عشق؟
صدای بسته شدن محکم در فندک، او را از جا پراند.
- نه، نفرت. نفرت قوی‌ترین احساس دنیاست. می‌تونه تمام احساسات رو در خودش ببلعه و هر آدمی رو به راحتی زمین بزنه.
ولی کاترینا از دید یک مرد مافیایی به چنین مسئله‌ای نگاه نمی‌کرد. آهسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Wiseguy

نویسنده برتر + مدیر ارشد بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,868
امتیازها
64,873
  • نویسنده موضوع
  • #112
ولی متوجه شد که انزو داشت بی‌صدا می‌خندید. ثانیه به ثانیه به صدای خندیدنش افزوده میشد و وقتی با حرص دستش را به گونه‌اش کشید، صدای خنده در همان ثانیه تمام شد و به جایش با خشمی کنترل شده به حرف آمد:
- مورتیمر چهره‌ی من رو از نزدیک دیده و‌ از اون‌جایی که از طریق تو در مورد ما اطلاعات زیادی کسب کرده، من رو کاملاً می‌شناسه. از طرفی نمی‌تونم کسی رو به جای خودم بفرستم تا پیداش کنه، پس این گزینه کنسل میشه.
کاترینا چشمانش را باریک کرد و با کمی شک پرسید:
- چرا نمی‌تونی؟ مگه تو کاپو نیستی تا به یکی از زیر دستات دستور بدی؟
مشکل این‌جا بود که بود؛ حتی بالاتر از آن هم شده بود. انزو لیوانش را در هوا بالا آورد و آن را روی انگشتانش چرخاند تا بازی شکست نور در لیوان را تماشا کرده باشد. نمی‌دانست چه جوابی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Wiseguy

نویسنده برتر + مدیر ارشد بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,868
امتیازها
64,873
  • نویسنده موضوع
  • #113
احتمال ویرایش این پست وجود داره. البته اصل متن تغییر پیدا نمی‌کنه، فقط به حجمش اضافه میشه

قبل از دزدیدن کاترینا از خانه‌اش، بیشتر تصمیم به سربه‌نیست کردنش داشت و هرگز به این فکر نمی‌کرد که نیاز به چنین چیزی پیدا کند. در واقع، قبل از آن نیاز به پیدا کردن یک گور خالی و دور افتاده بیشتر اهمیت داشت تا چمدانی پر از لباس.
- تو خونه چند نفر خدمتکار دارید؟
کاترینا که از به حرف آمدن ناگهانی انزو تکان خورد، دستش را روی قلبش گذاشت و بدون درنگ جواب داد:
- دو نفر.
انزو صاف و محکم نشست تا در چشمان او خیره بشود و انگار بخواهد یکی از سربازانش را راهی مأموریتی کرده باشد و نیاز به دانستن قابلیت‌های او داشته باشد، با جدیت می‌پرسید:
- به جفتشون اعتماد داری؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Wiseguy

نویسنده برتر + مدیر ارشد بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,868
امتیازها
64,873
  • نویسنده موضوع
  • #114
تقدیم به @Ftm.gh که از من پست می‌خواست و مغز بد قلق من قفل کرده بود و یاریم نمی‌کرد

ویتو بارها و بارها با انزو مقابل خانه‌ی توماسینوها کشیک داده بود. شاید قبل از آن ویتو از هویت آن دختر اطلاع نداشت، ولی حالا دیگر دست انزو مقابل ویتو رو شده بود و با هیچ روشی نمی‌توانست خودش را از آن باتلاق که داشت در آن فرو می‌رفت نجات بدهد. سرش را با عصبانیت تکان داد و با پوزخندی عصبی که داشت بیشتر و بیشتر روی صورتش کش می‌آمد گفت:
- که این‌طور، که این‌طور. دختره رو ندیدید که بره یا بیاد؟
یکی از آن دو نفر «نُچ»ای گفت و انزو با شتاب به سمتی که از آن‌جا آمده بود نگاه انداخت. هنوز اوضاع خوب به نظر نمی‌رسید تا به کاترینا که در ماشینش منتظر نشسته بود، علامت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها] Ftm.ghΨ

Wiseguy

نویسنده برتر + مدیر ارشد بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,868
امتیازها
64,873
  • نویسنده موضوع
  • #115
- چی؟!
انزو آب دهانش را به زحمت قورت داد که ویتو سوالش را به نحوی دیگر تکرار کرد:
- دختره. این‌جاست؟
در آن سرمای شب باران خورده، انزو لغزیدن قطره‌ی عرقی را بر روی شقیقه‌اش احساس می‌کرد. فقط مقدار کمی فرصت داشت تا قبل از مشکوک شدن ویتو به وضعیتش، ماجرا را سر و سامان بدهد. داشت با سرعتی ماورایی در ذهنش دنبال بهانه‌ی قانع کننده‌ای می‌گشت که ویتو با آهسته حرف زدنش، حواس او را پرت کرد.
- مراقبش باش رئیس. می‌خوان سر بزنگاه بکشنش.
انزو احساسی داشت که انگار کسی داخل رگ‌هایش را پر از میخ و سوزن می‌کرد. رگ‌هایش داشتند مسدود می‌شدند و قلبش زور میزد تا مسیر طبیعی خون‌رسانی‌اش را باز کند. توانایی کنترل کردن اعصاب و عضلات دستانش را از دست داده بود و می‌دانست که دور از چشم ویتو، با لرزش دیوانه‌واری در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Ftm.ghΨ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا