فن فیکشن فن ‌فیکشن تبعید به کورترین نقطه‌ی قلب | ف.بنت اسد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فآطي
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 11
  • بازدیدها بازدیدها 1,293
  • کاربران تگ شده هیچ

فآطي

کاربر فعال
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
16/6/20
ارسالی‌ها
1,383
پسندها
6,225
امتیازها
24,673
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #11
محال بود. دوباره با دقت بیشتری نگاه کرد ولی چیزی نیافت. ناچار از آن‌ها خداحافظی کرد و متفکر از لای سقف عبور کرد[چون روح است این امکانیت را دارد که از اجسام عبور کند].
به طبقه‌ی هفتم و مقابل دری که زمانی که زنده بود اتاقش محسوب میشد رسید. با حواس پرتی بدون باز کردن در از آن عبور کرد.
- بپا نری تو دیوار!
صدای سدی او را از هپروت بیرون کشید. سدریک نزدیک‌ترین یا به عبراتی تنها دوست زنده‌ی او بود.
سدی با لودگی دستش را جلوی دهانش گذاشت و گفت:
- اِوا! یادم رفت تو به دیوارا نمی‌خوری.
سدی رو صندلیِ مقابل میز مطالعه نشسته بود. هلنا روی تخت نشست و به تاج آن تکیه داد. زیر لب گفت:
- بی‌مزه!
سدی دست به چانه شد.
سدی: انگار خیلی بی‌حوصله‌ای. این دو_سه روز سفر چطوری بود؟
یاد سفرش به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فآطي

Ms.Azar

مدیر بازنشسته
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
23/10/19
ارسالی‌ها
844
پسندها
4,549
امتیازها
22,873
مدال‌ها
19
سن
24
  • #12
آسمان لباس فاخر شبش را به تن کرده و در آسمان چرخ می‌زند. باد درلایه‌های دامنش می‌پیچد و ستارگان را به رقص در می‌آورد.
آن پایین روی زمین در حیاط بزرگ و شکوهمند هاگوارتز، اکثر جادوجوها دور تا دور حیاط نشسته و به نمایش زیبای آسمان و ستارگان پرنور چشم دوخته و به هیچ وجه نمی‌خواهند تماشای آن را از خود دریغ کنند.
صدایی شبیه به هق‌هق در فضا پیچید و نگاه کنجکاو جاسوس را به سمت پنجره خوابگاه روانه کرد و لبخندی کنج لبش جا گرفت. از جا برخواست و پاورچین‌پاورچین خود را به پشت در همان اتاق رساند. نفس عمیقی کشید و دستانش را آرام به هم کوبید.
- آفرین به خودم با این فکرای توپم.
دستش را روی در گذاشت و بی‌صدا در را باز کرد. خود را آرام پشت سدی رساند و پخی گفت‌. سدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Ms.Azar
عقب
بالا