• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سنگ خورشید | ستاره لطفی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -SETAREH-
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 18
  • بازدیدها بازدیدها 902
  • کاربران تگ شده هیچ

-SETAREH-

فرهیخته ادبیات + مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,442
پسندها
32,819
امتیازها
80,773
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #11
زیر نگاه‌های چپ‌چپ شایان، با خنده از کافه خارج شد و به سمت ماشین که در آن نزدیکی پارک شده بود، قدم برداشت.
دسته‌‌ی در را محکم فشرد، اما بی‌فایده بود. زیر لب به حواس‌پرتی اش لعنتی فرستاد و قدمی به عقب برداشت که همانا صدای جیغ لاستیک، درون سرش کشیده شد. بدون اینکه متوجه‌ی اطرافش باشد، سر جایش خشک شد و دستانش را جلوی صورتش گرفت.
ماشینی با سرعت به او نزدیک شد و صدایِ بوق‌های ممتدش، دومین بانگی بود که سبب کرختی سورا، از روی وحشت شد. ناگهان دستی محکم، دور بازویش حلقه شد و او را به سمت خود کشید.
ماشین در فاصله‌‌ی چند سانتی‌متری، از کنارش رد شد و راننده‌ نگاهی غضبانک را به همراه ناسزایی نثار او کرد. سورا که قلبش در دهانش می‌زد، سرش را بلند کرد و به منجی‌اش نگاهی انداخت. هول‌زده خود را عقب کشید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

-SETAREH-

فرهیخته ادبیات + مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,442
پسندها
32,819
امتیازها
80,773
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #12
گونه‌هایش را برای چند ثانیه به استتار قالب دستانش در آورد؛ سپس بدونِ فوت وقت، لبه‌ی ماگ را به لبش چسباند و جرعه‌ای از محتویات تلخ را نوشید. دقایقی بعد، هاکان برای پرداخت، سمتِ صندوق‌دار رفت و سه‌ نفر دیگر نیز به سوی ماشین رفتند. سورا در تمامِ طولِ مسیر، سرش را به شیشه تکیه داده بود و هاکان نیز امر و نهی‌هایش را بابت سر وقت رسیدن به کلیسا را تکرار می‌کرد. پس از دقایقی، مقابلِ خانه‌ی یک طبقه‌ای که نمای سنگی داشت، روی ترمز زد. سورا پیش از اینکه پیاده شود، با شیطنت گفت:
- هاکان، اگه بیدار نشدم بهم زنگ بزن که از خواب نازم بزنم.
هاکان ابروهای پهنش را بالا انداخت و تا خواست او را بابت تنبلی زیاد از حدش شماتت کند، سورا خنده‌ای کرد. پس از یک خداحافظی کوتاه دستی برای‌شان تکان داد و به سوی خانه قدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

-SETAREH-

فرهیخته ادبیات + مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,442
پسندها
32,819
امتیازها
80,773
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #13
روزی از نو سر رسید و بالاخره زمان نهایی اجرا شد.
هاکان با لبخندی به پهنای صورت، کتاب درون دستش را می‌نگریست و برق درون چشمانش، ذوق عمیقش را نشان می‌داد.
شایان فضای کلیسا را مانند اجرای پیشین، تاریک و مخوف از آب درآورده بود و با رضایت، صحنه را نظاره می‌کرد.
سورا که احوالاتش بهتر از پیش شده بود و تمامی آن صداها و اتفاقات را به پای توهم و مغز خیال‌پردازش می‌گذاشت، با ذوقی وصف نشدنی دور خود می‌چرخید. چشمانش چراغانی شده بودند و لبخند، لحظه‌ای از لب‌هایش جدا نمی‌شد.
کف دستانش را بهم فشرد و به تُن صدایش افزود:
- خیلی ذوق دارم...هاکان مطمئنم کتابت عین بمب می‌ترکونه، چون تیزرش رو من اجرا کردم!
با پایان یافتن حرفش، دست‌هایش را از هم باز کرد و با همان لب‌های کش آمده، کلیسا را رصد کرد. قهقهه‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

-SETAREH-

فرهیخته ادبیات + مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,442
پسندها
32,819
امتیازها
80,773
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #14
هاکان و شایان همزمان نگاهی به یکدیگر انداختند و نسترن که از خاموش شدنِ ناگهانیِ شمع‌ها حواسش از دوربین و فیلمبرداری پرت شده بود، زمزمه کرد:
- الان چی شد؟
به ناگاه، سکوتی سهمگین فضای رعب‌آور کلیسا را در خود بلعید. هر چهار نفر، همچون مجسمه خشک شدند.
گویی بدن‌هایشان زیر برق خشک شده بود و در همان حالت فعلی، ثابت شده بودند.
سورا با لب‌هایی دور از هم و نسترن با چشم‌هایی گرد و خشک شده؛ بدون پلک زدن ایستاده بودند.
عقربه‌های ساعت عظیم کلیسا، از حرکت وامانده و دیگر بانگ وهم‌آمیزشان به گوش نمی‌رسید.
تنها چیزی که در این فضای راکد جریان داشت، همان باد یخ‌زده بود. سرما به طرز محسوسی شدت یافت و این اتفاق، دلیلی جز حضور او نداشت! بال‌هایی سیاه، بر روی دیوارهای کلیسا سایه انداختند.
بودن او، حتی مهتاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

-SETAREH-

فرهیخته ادبیات + مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,442
پسندها
32,819
امتیازها
80,773
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #15
دقیقه‌های سرسام‌آور به تندی گذشتند و رفته‌رفته، احساس کرد که در حال فرود است.
شدت وزش باد کم شد و موهایش از روی صورت رنگ یخ‌زده‌اش، به کنار سر خوردند.
با تمام قوایی که در جان تحلیل رفته‌اش مانده بود، سعی کرد چشم‌های دردمندش را از هم بگشاید.
باید موقعیت جغرافیایی‌اش را از نظر می‌گذراند، اما گویی میان پلک‌هایش چسب ریخته بودند. ثانیه‌ای بعد نرمی تخت‌خوابی را حس کرد. همین شوک، باعث شد چشمانش را به تندی و سختی باز کند.
قطره‌ای اشک از لای مژگان بلندش راه خود را در پیش گرفت و بر روی گونه‌های برجسته‌اش غلت خورد؛ انگار سرما چشم‌هایش را ملتهب کرده بود.
نگاهِ خسته‌اش را روی سقف متمرکز کرد. سقفِ آینه‌کاری شده و لوستر آویز و درخشانی که آویزه‌هایش همانند الماس بودند، توجه‌اش را جلب نمود.
زمزمه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

-SETAREH-

فرهیخته ادبیات + مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,442
پسندها
32,819
امتیازها
80,773
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #16
تهدید در کلامش موج می‌زد و همین باعث شد سورا سکوت اختیار کند.
با یادآوری صدایِ بال زدن، به این فکر کرد که مبادا همه‌چیز زیرِ سرِ این پسر باشد؛ نکند انسان نباشد؟!
اما او که الان بال نداشت...
به طرزِ غیرقابل باوری سر از اتاقی در آورده بود که نمی‌دانست کجاست و متعلق به کیست.
اشیائش به قدری گران‌قیمت بودند که قطع به یقین، یک آدم معمولی نمی‌توانست آن‌ها را دارا باشد.
یعنی یک شخص مایه‌دار یا شاید هم مافیا او را دزدیده بود؟!
اما اگر صداهایی که شنیده بود حقیقت داشتند، چه؟!
اگر توهمی در کار نبود چه؟!
هزاران فکر و خیال از ذهنش گذشت و استرسش را دو چندان کرد؛ اما نه آنقدری که نگاه کنجکاوش را از اتاق مجلل دریغ کند.
زیر لب به آرامی گفت:
- تنهایی اندازه یه خونه‌ست...بقیه رو خدا به خیر کنه!
بغض کرده به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

-SETAREH-

فرهیخته ادبیات + مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,442
پسندها
32,819
امتیازها
80,773
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #17
[THANKS]لب پایینی‌اش را داخل دهان کشید و با اضطراب، آن را فشرد.
صورت گندم‌گون مرد را از نظر گذراند و به چشمانش رسید. انگار کاسه‌ی خون بودند!
مردمک‌های کشیده‌اش در آن عنبیه‌ی تماماً سرخ خودنمایی می‌کردند.
نفسش گرفت و لرزشی در سراسر بدنش نشست. چه داشت می‌دید؟! چشم‌هایی سرخ و غیرانسانی را؟!
چشمانی که قبلاً مشکی بودند و حال به رنگ سرخ مزین شده بودند...
با لکنت گفت:
- تو...تو همونی هستی که جلوی کافه منو نجات دادی؟!
درخششِ خونین‌رنگِ چشمانِ مرد بیشتر از قبل شد و برق عجیبش، از چشمان پر واهمه‌ی سورا پنهان نماند. لبخندی کج، بر لب‌هایش آمد و با صدایِ دورگه‌ای که برایِ سورا آشنا بود، گفت:
- خوش اومدی به قلمرو هرماس!
و با قدم‌های محکم اما آرام، به او نزدیک شد.
در یک قدمی تخت ایستاد و در حالی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

-SETAREH-

فرهیخته ادبیات + مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,442
پسندها
32,819
امتیازها
80,773
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #18
[THANKS]سروان با افسوس به چهره‌ی درهم رفته‌ی او خیره ماند و نگرانی را از نی‌نی چشمانش خواند. لب‌هایش را به هم فشرد و گفت:
- درک می‌کنم الان نگران باشید. اما این مدرکی نیست که بشه چیزی رو پیش برد. با آرامش فکر کنید و هرآنچه که جا انداختین رو یادآوری کنید. هر لحظه که احساس کردید چیز مهمی به خاطرتون اومده، با من درمیون بذارید. به امید خدا و با کمک تیم سعی می‌کنیم گمشده‌تون رو پیدا کنیم.
مجدد کف دستش را به موهایش کشید و با نگاهی گذرا به چهر‌ه‌ی برافروخته‌ی هاکان، به صدایش افزود:
- احمدی.
ثانیه‌ای نگذشت که در اتاق باز شد و سربازی جوان و ورزیده، احترام نظامی گذاشت. قامتش را صاف کرد و گفت:
- بله سروان؟
سروان با دست اشاره‌ای به هاکان کرد و گفت:
- همراهیشون کنید.
سرباز سبزه‌رو مجدداً احترام گذاشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

-SETAREH-

فرهیخته ادبیات + مدیر بازنشسته
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,442
پسندها
32,819
امتیازها
80,773
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #19
[THANKS]شایان زیر لب آه بلندبالایی کشید و خود را روی نزدیکترین صندلی آبی رنگ رها کرد.
بدنش تکه گوشت بی‌حسی شده بود که تنها با عجز، از مغز درمانده‌اش دستور می‌گرفت و به سختی اطاعت می‌کرد.
هاکان نگاه کوتاهی به او انداخت که موهای بلندش در صورت گچ مانندش ریخته شده بودند.
با سکوت به دیوار سفید رنگ تکیه کرد و در فکر فرو رفت.
انگشتانش را با دمی عمیق لایِ موهای خرمایی رنگش فرو برد. نمی‌دانست باید چکار کند؟
در منجلاب عمیقی دست و پا میزد و اگر می‌توانست به گذشته برگردد، هیچوقت برای ساخت آن تیزرِ شوم، اقدام نمی‌کرد!
سروان پس از چند دقیقه، از اتاقش خارج شد و قدم در راهروی طویل اداره گذاشت.
نگاه گذرایی به هاکان و شایان انداخت. هردو در غمگین‌ترین حالت ممکن به سر می‌بردند.
توجه‌ای نکرد و به مسیرش ادامه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI
عقب
بالا