نگاهش را به خانهای که در حال سوختن بود دوخت.
خوشیهایشان اینجا بود، اکنون چگونه تاب بیاورد و آتش گرفتنِ آرزوها و خوشیهایش را تماشا کند؟!
نفس عمیقی کشید و استوریا را بلند کرد.
اسکورپیوس که با لبهای برچیده شدهاش به او نگاه میکرد را در آغوش گرفت و به سختی گفت:
- بیا بریم استوریا. خونه داره میسوزه.
ولی نگاه استوریا هنوز هم به آن پردهی سوخته خیره مانده بود.
بغضِ نگاهش به راحتی قابل لمس بود.
دراکو با دیدن بهتِ استوریا، کلافه و سردرگم نگاهش را در خانه چرخاند و سرفهای کرد.
دود ریههایش را پر کرده بود.
سرش را به سمت اسکورپیوس برگرداند و با دیدن چشمهای قرمز شدهی پسرش روبهرو شد.
ترسان دست استوریا را به سمت درِ ورودی کشاند و گفت:
- استوریا بدو. دود پر شده. بدو!
کلمهی آخر را فریاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.