• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان سایه‌های ابری | ملیحه کشتکار (صحرا آصلانیان) کاربر انجمن یک رمان

sahra_aaslaniyan

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/5/20
ارسالی‌ها
301
پسندها
7,617
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #241
نگاه خسته و بیقرارم رو از چشم های به سان اقیانوس پسرک روبه‌روم گرفتم و بی‌حال جواب دادم:
- نمی‌دونم، الان باید همتون رو بکشم، تو، آرمان و حتی اون برادر بزرگتر ازخودراضیت؛ اما...
نفسم رو عمیق فرو دادم و با خستگی ادامه دادم:
- این واقعا خسته کننده‌اس؛ خیلی بیشتر از اون‌چیزی که تصور می‌کردم.
پوزخند تلخی روی لب‌های ترک خورده‌م لغزید، آهی کشیدم و ادامه دادم:
- نمی‌فهمم، هم عصبانی‌م، هم خیلی آروم و درعین‌حال بیشتر از هرچیزی دلم میخواد به جلو حرکت کنم؛ با این وجود، درست مثل یه برکه‌ی راکد شدم که هیچ جایی برای حرکت نداره.
آرمین با دهن باز بهم خیره شد؛ انگار شخصی غریبه رو می‌دید که هیچ شباهتی به اون رئیس محکم و همیشه پیروز گذشته نداشت.
می‌دونستم چه انتظاری ازم داشت؛ اما من هم در آخر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sahra_aaslaniyan

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/5/20
ارسالی‌ها
301
پسندها
7,617
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #242
نگاه مرددم رو از آرمان گرفتم و دوباره به فضای بیرون از پنجره چشم دوختم.
بعد از زندگی که توی عمارت کوروش داشتم، واژه‌ی پدر برای منی که دیگه بچه نبودم عجیب و غریبه بنظر می‌رسید.
مهم نبود چقدر آدم منطقی و خونسردی بودم، من تمام عمرم رو دنبال محبت پدرانه‌ی کوروش دویده بودم و الان به‌سادگی پدر دیگه‌ای داشتم. شخصی که از خونش بودم و دختر حقیقیش؛ الان بهتر متوجه می‌شدم چرا کوروش هیچ‌وقت من رو به چشم دختر خودش نمی‌دید، ساده اما دردناک بود.
من دختر کوروش پارسین نبودم، هیچ‌وقت اولاد اون نبودم که بخواد احساس پدرانه‌ای خرجم کنه.
پوزخند تلخی گوشه‌ی لبم نشست. سؤالات زیادی داشتم، از اون شخص به‌اصطلاح شاهرخ پاکسار، کسی که ادعا می‌کردن ‌پدر منه.
اینکه چرا توی عمارت کوروش پارسین رهام کرده؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sahra_aaslaniyan

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/5/20
ارسالی‌ها
301
پسندها
7,617
امتیازها
21,133
  • نویسنده موضوع
  • #243
این‌بار آرمین دهن باز کرد و کمی هیجان‌زده گفت:
- حتماً! مطمئنم عمو هم خیلی خوشحال میشه. یه مدت طولانی عامر بود که عمو رو به بهونه‌های مختلف مثل بهبودیت و این چیزها از عمارت دور نگه داشته بود؛ اما اگه بفهمه تو بیدار شدی خیلی زود خودش رو می‌رسونه.
- فکر نکنم به کسی اجازه داده باشم درمورد این موضوع تصمیم بگیره.
با شنیدن صدای عصبی و محکم عامر، هر سه نفری که داخل اتاق بودیم متعجب به‌سمت در اتاق سرچرخوندیم. عامر با ابروهای درهم و صورتی خشک توی چهارچوب در ایستاده بود و مثل گرگی که به یه توله‌سگ سرگردون خیره شده، به آرمین و آرمان چشم دوخته بود.
نگاه کوتاهی به پسرها که مردد و کمی ترسیده به برادر بزرگ‌ترشون خیره بودن انداختم و دوباره به‌سمت عامر برگشتم. یه پیراهن ساده‌ی آبی درباری و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
عقب
بالا