فن فیکشن فن فیکشن احساسی جبران نشدنی | bahareh.s انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع bahareh.s
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 10
  • بازدیدها بازدیدها 1,014
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

bahareh.s

طراح ازمایشی
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/19
ارسالی‌ها
1,664
پسندها
20,878
امتیازها
43,073
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #11
***
صدای زنگ هشدار ساعت بلند شد. صدای داد و بیداد بعداش هم که گفتن نداشت. سونیا طبق معمول داشت حاضر می‌شد و در کنارش هم سعی داشت ادوارد که تنبل‌تر از خودش بود رو بیدار کنه. روی تخت چرخی زدم و چشم‌هام رو به زور باز کردم. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم. از داغی پیشانیم سوزش و رگ به رگ شدن دست‌هام بعدش، خبر از خوب نبودن امروز رو پیش‌پیش داده بود! خواستم بلند بشم و صبحونه آمده کنم ولی انگار به تخت خوابم میخ شده بودم. تخت خوابی که هیچ وقت اجازه نداده بودم بیشتر از ساعت شش صبح روش بخوابم الان باید تا ساعت هشت روش خوابیده باشم؟ امروز هوا خوب بود. این رو از باز بودن پنجره و نسیم سردی که روی صورتم می‌خورد حس می‌کردم.
- مامان... مامان!
می‌دونستم سعی داره بیاد طبقه‌ی پایین تا با من حرف بزنه ولی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : bahareh.s
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا