مقدمه: سکوت کن، دختر که فریاد نمیزند. گیسوانت را در چهارقد قیرگونت نهان کن... . نخند! سنگین باش، دختر که در خیابان پُرطنین نمیخندد. دخترک، رسوایی دارد! زن که باشی، درباره کرده و ناکردهات، دادرسی میکنند... . درباره خندهای که با آواز بلند ناگهانی آن را از ژرفای دِلِ کوچکت رها میکنی... . درباره تارَکهای زلفانت که بیاعتنا از یاوهگویان بر روی شانههایت پریشان ریختهاند... . درباره مرواریدهای غلتان که با هر سخن آنان بر گونههایت مسیر خود را مییابند؛ درباره تو، قلبت و مونث بودنت، بیمحابا داوری میکنند و آرام در گوشت نجوا میزنند: - هیس! خاموش باش؛ دخترها که فریاد نمیزنند... . و تو در دلت از پروردگار تمنا میکنی، که ایکاش پرنده بودی و در آسمانِ نیلگونِ پروردگار آزادانه، طِیران میکردی...! مجموعه دلنوشتههای طِیران قسمتی از ...
