خلاصه رمان: در جهانی که میان انسانها و جنها دیوارهای نامرئی کشیده شده، مهِ نسیان پیش میخزد و خاطرهها را میبلعد. آیرا، دختری نیمهانسان و نیمهجن، با بیدار شدن کتاب «نسورا» درمییابد که بازگرداننده است؛ کسی که میتواند شکاف میان دو جهان را ترمیم کند. او باید پیش از آنکه نسیان عزیزانش را برای همیشه در مه و خاک پنهان کند، میان یاد و فراموشی بایستد. قسمتی از رمان: نفسم بند آمده بود. چیزی سنگین روی سینهام نشسته بود. از خواب پریدم. قلبم بیوقفه، مثل کسی که تازه از غرق شدن نجات پیدا کرده باشد میکوبید. هوا سرد، اما تنم خیس از عرق بود. انگار از جایی برگشته باشم که نباید میبودم. پلکهایم سنگین بودند، بازشان کردم، اما تاریکی هنوز آنجا بود؛ نه ...
