با سلام و خسته نباشید کل مجموعه یک رمان از انجمن تا سایت اصلی به فروش میرسد . جهت خرید به آیدی تلگرام rezam137113 پیام ارسال کنید جهت دریافت شرایط و قیمت مد نظر.
با سلام و خسته نباشید کل مجموعه یک رمان از انجمن تا سایت اصلی به فروش میرسد . جهت خرید به آیدی تلگرام rezam137113 پیام ارسال کنید جهت دریافت شرایط و قیمت مد نظر.
مقدمه: چمدان کهنهام را بستهام. پشت در خانه ایستادهام، مستأصل میان ماندن یا رفتن! اسیری درمانده میان دو راهی، ماندن در شهری که بار خاطراتم را به دوش میکشد، یا رفتن به شهری که آرامش خاطر را برایم محیا کرده است... . مجموعه دلنوشتههای از این شهر خواهم رفت قسمتی از دلنوشته: رفتن به این سادگیها نیست! رفتن را باید بلد باشی. اگر نابلد باشی در میان راه... خسته نمیشوی، راه را گم نمیکنی. رفتن را بلد نباشی، در میان راه جان میدهی! *** میروم از شهری که من و تو را ما کرد، در نهایت با سنگدلی از هم جدایمان کرد! میروم از شهری که بیزارم کرد از من بودن، از بی تو بودن، از ما نبودن... . *** انگار آن هزاران قرص خوابآوری که خوردهام... تا شاید بتوانم در این شهر نفرین شده به عذاب؛ ساعتی آسوده به خواب روم، در میان راه به بیخ گلویم چسبیدهاند! وگرنه دلیل این همه بغض ...
مقدمه: در ذهن خود فکر داشتم که اگر عاشق شوی، همان نیمچه عقلی را که داری، فاقد شوی؛ اما اینگونه نبود! تو در پسِ هشیاری دیوانه شوی. مجموعه دلنوشته جنونِ لیلی را ببین قسمتی از دلنوشته: تا قبلِ بودنت، تصوری از عشق داشتم؛ قدِ نگاههایی عمیق، تپشِ قلب، استرسی ناشی از مهرت و لبخندهای بیقرار؛ اما اکنون میدانم فراتر از هرچیزیست که در مخیله تصور میشد. این من عشق را میانِ امیدِ دستانت، نگاهِ افتخارآمیزت، زبانِ گرمت و تلاش برای قدری لحظاتِ شیرین پیدا میکند. آنچنان که قدری نگرانِ روزگار شوم، امنیتِ دستانی را دارم که تا اراده شود، دورِ دنیای من حلقه کند. آری؛ گویا سهم من از دنیا تو باشی و همین عمیقاً کافیست... . *** چون زمانی رسد که قدری از من نالان باشی و لرزهای ...
مقدمه: بریده از سیاهی لانه کرده در این شهر... دور از تمام وعدههای پوچ ماندن مدعیان، ایستادهام. لبالب لبهی پرتگاه! سر خم کرده... و سنگین! میسوزاند... تمام وجودم را میسوازند. اینکه هزارهای چشمهایم را تنها میان مردمان سر دادم. میان دردهای این دل وامانده از مجنونهای نیمه راه؛ اما... یک بار هم نشد، نشد سر بلند کنم و دل را به تویی گره بزنم که با تمام پشت کردنهای من، همیشه جانپناهی برایم ساختی. چه از بارانهای سیل آسای تهمتها، چه از گودالهای لغزیدنها! کاش تنها یکبار، جای زدن هزار در این مردمان پرمدعا، دست به سوی تویی دراز میکردم که حتی میان دریای سیاهی غرق شده در آن، بلندم کردی! کاش... . مجموعه دلنوشتههای قدوم قدم قسمتی از دلنوشته: از احساسهای پوشالی که خسته میشویم، میگوییم نباید میگذاشتی! گفتی! گفته بودی به روحهایمان زنجیرهای دنیوی نبندیم. گفته بودی دروازه دل ...
خلاصه: کبوتر نارنجی من _داستان در مورد یه دختر به اسم رایا هست. رایا یه پسر به اسم سینا رو دوست داره؛ اما مطمئنه که سینا دوستش نداره. طی یه سری اتفاقات تو سن هجده سالگی نامزد میکنه و فکر میکنه خیلی خوشبخته؛ اما... . کبوتر نارنجی من قسمتی از رمان: بعد از نیم ساعت که گوشیم زنگ خورد، ژلهها رو رول کردم و توی یه ظرف خوشگل همشو چیدم و دوباره گذاشتم توی یخچال تا برای شب کاملاً آماده بشه. همون موقع زنگ خونه رو زدن و مامان و سارا بودن. در رو باز کردم و اونا اومدن تو. نیم ساعت بعد هم بابا اومد و غذا رو خوردیم که طبق معمول با تعریفای مامان و به خصوص بابا از دستپختم مواجه شدم. یکم ...
مقدمه: نوشتن رادوست دارم. تنهامامن ارامشِ دلم! ان گاه که قلمِ قلبم رابه دست میگیرم و جوهرِ وجودم را بر رویِ کاغذ افکارم میکشم... احساس میکنم از هر احساسی تهی میشوم! نوشتن، مامن آرامش دلم رادوست دارم. گو اینکه تمامِ مشکلات از زیرِ دستم سَربراورده باشد. و افکار سیاه و چرکم را روی کاغذ سفید پیاده میکنم و چونان سبکبار میشوم، که میخواهم همچو قاصدک پرواز کنم و به همه خبر دهم؛ من خالی از هر احساسم:) انقدرخالی که هرکس دلنوشتهام را میخواند... ناخوداگاه اشک ازچشمانش جاری میشود و نمیداند که این اشک، چکیدهای از وجود من است! پس مراقب باش، نمک گیر جاننوشتههای اشک الودم نشوی! دلنوشتهی دلآشوب قسمتی از دلنوشته: قدم زدن درکوچه پس کوچههای عشق! همان موقع که قدم زدن روی برگهای خشکیده چنار، زیباترین سمفونی آن روزهاست و یا شاید تنها ...
مقدمه: وقتی بعد از مدتها آشیان قلبم را خانه تکانی کردم، دیدم زباله دانی شده است! گویی حتی محافظت از خاطرات بعضی آدمها در دلت، قادر است وجودت را به گند بکشد و بوی تعفنش بند بند تو را خفه کرده و به دار بیاویزد... . نادیا! تا دیر نشده دست بجنبان... . مبادا که مانند من، خاطرات گندیدهات حریم دلت را متعفن کرده باشند... .! مجموعه دلنوشتههای یادت باشد قسمتی از دلنوشته: زمانی فکر میکردم خوشبخت کسی است که، آدم رفتهاش باز میگردد... .! ولی حالا میگویم کاش کسی که رفت، به احترام انتخاب خودش، و آدمی که پشت سرش هزار تکّه شد و اجازه نداشت حتی بپرسد: «چرا؟» برنگردد... . چرا که نمیدانم کسی که بازگشته بخاطر من آمده است، یا مرا چون عروسکی میبیند که هرزگاهی بازی ...
مقدمه: سکوت کن، دختر که فریاد نمیزند. گیسوانت را در چهارقد قیرگونت نهان کن... . نخند! سنگین باش، دختر که در خیابان پُرطنین نمیخندد. دخترک، رسوایی دارد! زن که باشی، درباره کرده و ناکردهات، دادرسی میکنند... . درباره خندهای که با آواز بلند ناگهانی آن را از ژرفای دِلِ کوچکت رها میکنی... . درباره تارَکهای زلفانت که بیاعتنا از یاوهگویان بر روی شانههایت پریشان ریختهاند... . درباره مرواریدهای غلتان که با هر سخن آنان بر گونههایت مسیر خود را مییابند؛ درباره تو، قلبت و مونث بودنت، بیمحابا داوری میکنند و آرام در گوشت نجوا میزنند: - هیس! خاموش باش؛ دخترها که فریاد نمیزنند... . و تو در دلت از پروردگار تمنا میکنی، که ایکاش پرنده بودی و در آسمانِ نیلگونِ پروردگار آزادانه، طِیران میکردی...! مجموعه دلنوشتههای طِیران قسمتی از ...
خلاصه: رمان کبوتر سرخ_جلد دوم«تا تلافی» گیتا و احسان پس از گذراندن روزهای تاریک زندگی برای درمان وارد سازمانهایی میشوند. حال گیتایی که در قلب شیشهای و کدرش جز کینه و حرص احساس دیگری نسبت به جنس مخالف ندارد، با روانپزشکی مواجه میشود که خود یک مرد است! رمان کبوتر سرخ بخشی از رمان: اضطراب همانند موری نیش بر پیکر نحیفش میزد. نمیدانست قرار است چه کسی را ببیند. فرشته نجاتی که حکم آزادیاش را امضا میکرد؛ اما غافل از این بود که زندگی اسباب بازیهایش را گم کرده و حال قصد بازی دادن او را داشت، زیرا کسی قرار بود پا به زندگی خاکستری و کدرش بگذارد که خود نیز غیر مستقیم بر زندگی نحسش نقش داشت! کشیده شدن دستگیره در خبر آمدن شخص ...
مقدمه: تَمَدُّنی غَنی سرزمینِ مردمِ آزاده و نَجیب فلاتِ پهناورِ ایران، خاکِ جاویدانِ من... . خاکی که با خون آبیاری میشود. بوی اجسادِ فدایی شده، عطری با رایحهی شرافت را در گرداگرد این مرز و بوم میپاشد. فرزندانِ ایران نشان میدهند که چَمروش¹ هیچگاه افسانه نبوده، بلکه خودِ خودِ آنها هستند. مجموعه دلنوشتههای چَمروش قسمتی از دلنوشته: بر فرازِ خاکِ خون خورده پَر میزنند؛ مردمی با بالهایی فِسرده. از جنوب اوج میگیرند؛ در جوار آفتابِ سوزان، زیر نور مستقیم خورشید، شعله میگیرند. اما چون سیمرغ زاده میشوند؛ از میان خاکسترها. دانههای عرق شرم میچکد از پیشانی خورشید، گویی خجل شده است از تابش پرتوها. پرندههای ایران نبرد را در پیش میگیرند، حتی اگر قرار بر نیستی باشد. حتی اگر ناوک قلبشان را بدرد باز میدوند و تن نحیف خود را سپر نخلستانهای ...